انهدام تیم تروریستی تکفیری در غرب

:: انهدام تیم تروریستی تکفیری در غرب

امیر منوچهر کاظمی

فرمانده قرارگاه منطقه‌ای غرب ارتش مطرح کرد

کشف ده‌ها تیم تروریستی ‌منافقان در کرمانشاه/ انهدام تیم تروریستی تکفیری در غرب/پاکسازی صدها هزار هکتار از اراضی منطقه غرب از گلوله‌های مین


پایگاه مقاومت بسیج شهید پیروزی هامین منبع : پایگاه مقاومت بسیج شهید پیروزی هامینانهدام تیم تروریستی تکفیری در غرب
برچسب ها : تروریستی ,تروریستی تکفیری

کمک

:: کمک

کمک...!

دَم صبح، عراقی ها، سه راه شهادت را مي‌بندند به توپ و خمپاره! به احتمال هجوم آن ها از سنگرهای جفت خاکریز بیرون مي‌ریزیم و داخل سنگرهای بدون سقف مستقر مي‌شویم. خمپارۀ شصتی بدون سوت، گرومپ کله زمین مي‌کوبد و نالۀ  بندۀ خدایی هوا مي‌رود. «آخ.! کمک... کمک...!»

برمي‌گردم و نگاهم را مي‌برم سمت صدا. امیر، جوان قد بلند و درشت هیکلی است که تازه سر از جبهه دَرآورده، انگار ترکش خورده و کُپ کرده باشد، عین تیله گنجشک، یک ریز چیریک چیریک  مي‌کند: «کمک...کمک...!»

زیر آتش، جا به جا شدن همانا و ترکش خوردن همانا!  

ـ کمک...کمک!

دست بردار نیست .

ـ کمک...کمک!

خطر مي‌کنم و با مکافات خودم را به امیر مي‌رسانم. وقتی مي‌بینم ترکش نقلی به بازویش خورده. تشر مي‌زنم: «چیه با این ترکش پَر کاهی، جبهه رو سر گذاشتی؟»

چشم مي‌بندد و از نو، فریاد مي‌کشد: «کمک...کمک!»

دست توی جیبم مي‌برم. سکه 5 ریالی در ميَ‌آوردم و کف دستش مي‌گذارم و مي‌گویم: «مرد حسابی، جبهه جای گداییه؟!»


پایگاه مقاومت بسیج شهید پیروزی هامین منبع : پایگاه مقاومت بسیج شهید پیروزی هامینکمک
برچسب ها : ترکش

تنها خداست که می ماند

:: تنها خداست که می ماند

منبع : پایگاه مقاومت بسیج شهید پیروزی هامینتنها خداست که می ماند
برچسب ها :

آماده باش

:: آماده باش

آماده باش

"آماده باش! مرخصی تا اطلاع ثانوی لغو!"

خبری از حمله نیست و مراد هم، دَم به دَم، نامۀ پیغام و پَسغام ننه اش را نشانم مي‌دهد.

 ـ ننه حلالت نمي‌کنم... بیا مي‌خوام زن واسه ات پیدا کنم تا سرم رو راحت بذارم زمین. ننه پیغمبر خدا گفته: زن گرفتن نصف دینه...نیای شیرم رو... 

مراد که از نامۀ مادر به هراس افتاده، گردن کج مي‌کند و یک ریز مُخم رو تیلت مي‌کند: «پنج ـ شش ماه نرفتم مرخصی...چند روز مرخصی بدی به جان داور، قول مي‌دم تا آخر جنگ مرخصی نرم.»

ـ حرفی نیس قربون! اما باید فرمانده گردان موافقت کنه.

مراد مي‌رود پیش فرمانده مرتضی و سه سوته برمي‌گردد و انگشت اجازه اش را بالا مي‌گیرد.

ـ اجازه، دیگه مرخصی لازم ندارم آقا دارعلی!

ـ نمي‌خوای قربون؟! چی شدا؟

ـ مشکل ننۀ من پیدا کردن زن گرفتن بود که اونم حل شد.

ـ این جا قربون؟!

ـ ها بله!

مبهوت مي‌پرسم: «چه جور حل شد قربون؟!»

نیشش را تا بناگوش باز مي‌کند و مي‌گوید: «وقتی دلیل مرخصی رو به فرمانده گفتم: فکری کرد و گفت: اگه مشکلت اینه، خودم یه خواهر خوشکل و ناز دارم. بعد حمله، با مادرت بیا خواستگاری؟»

مي‌زنم زیر خنده.

ـ مي‌خندی؟ مگه فرمانده خواهر نداره!

ـ اتفاقا خواهر داره، خوشکل و نازشم داره، تازه خیلی هم شیرین و تودل بُره. اما یه مشکله!

ـ چه مشکلی؟

ـ یه سیزده، چهارده سالی باید صبر کنی!

دهان باز انگشتش را هوا مي‌کند.

ـ اجازه چرا؟

ـ آخه سه سالشه!


پایگاه مقاومت بسیج شهید پیروزی هامین منبع : پایگاه مقاومت بسیج شهید پیروزی هامینآماده باش
برچسب ها : مرخصی ,فرمانده ,مي‌کند ,خواهر ,قربون؟ ,مراد